داستان های امیر حسین (قسمت دوم)
پسمل گلم سلام راستش بخوای به خاطر تولدت کلی استرس دارم دلم می خواد به بهترین شکل برگزار بشه کلی کار دارم که انجام بدم تو هم که نمیزاری دوست داری فقط پیشت بشینم و باهات بازی کنم البته باید اعتراف کنم عاشق این کارم.
تا رفتن به مشهد برات گفتم حالا ادامه داستان:
عید امسامل با وجود تو خیلی به دل ما نشست با همیشه فرق می کرد بهار با وجود امیرحسین رنگ و بوی دیگه ای داشت نمی دونی چقدر من ذوق تو رو داشتم
روز ١٧ فروردین هم ما اومدیم خونه خودمون بالاخره ما هم صاحب خونه شدیم ، خودت دیگه تصور کن چقدر سرم شلوغ بوده تو، بابایی ، چیدن وسایل و...
اواخر تابستون رفتیم شمال همراه بابایی و مامانی و خاله .بابا مهدی به خاطر تمرین برای جشنواره سرود نتونست بیاد اگه اومده بود دیگه شادیمون تکمیل میشد . مامانی تو ، تو این مسافرت بهترین پسملی دنیا بودی حتی یه لحظه من اذیت نکردی. وقتی می رفتیم کنار دریا بی تابی می کردی بری تو آب انگار دنیا رو بهت میدادند اگرچه الانم عاشق آب بازی هستی



مامانی یه اتفاق خیلی خوب افتاد روز دوم محرم ؛ اونم دنیا اومدن زهرای کوچولو بود بعد از ١٣ سال انتظار خاله مریم همه میگن قدم تو خوب بوده انشاا... همیشه برای بقیه برکت و خوشی داشته باشی


داستان های امیر حسین (قسمت دوم)
