امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 9 روز سن داره

جان بابا عشق مامان

سفرهای تابستونی

1392/6/15 0:44
نویسنده : مامان
606 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز دلم سلام مثل همیشه با تاخیر اما دست پر اومدم

5 روز بعد از ماه رمضان قسمت شد و به پابوسی امام رضا رفتیم اول قرار بود با عمو جواد و سید علی هوایی بریم اما انگار قسمت اونا نبود و ما عمو علی رضا رفتیم بعد از یه روز توی راه بودن خسته رسیدیم مشهد و این تازه اول ماجرا بود چون هیچ هتلی برای اقامت پیدا نمیشد یا پر بود یا قیمتش خیلی بالا. خلاصه نهار رو که خوردیم یکی از دوستای بابا زنگ زد و یه هتل آپارتمان رزرو کرد ما هم رفتیم اونجا امآ اونجا به همه چیز شباهت داشت الا هتل  ولی ما بخاطر خستگی زیاد مجبور شدیم همونجا بمونیم تا اینکه شب بعد از اومدن از زیارت امام رضا حسابی شرمندمون کرد و خونه ی یکی از دوستای بابا خالی شد تا ما بریم اونجا و اینجوری شد که ما 4 روز مهمون عمو وحید شدیم

خدا رو شکر سفر خیلی خوب و پرباری بود و با وجود تو پر از انرژی و با نشاط سپری شد فقط بابا مهدی اذیت شد چون تو حرم مجبور بود فقط دنبال تو بدواه و تو هم دلت می خواست دائم کنار حوضآب بازی کنی

 

 

 

تصمیم گرفتیم از جاده گرگان برگردیم تا یه سر بریم خونه ی دوست بابا عمو بنیامین .وای که چه راه خسته کنندهای بود تو هم منو کشتی از بس شیر خودی . فکر کنم 8 شب رسیدیم به شهر علی اباد کتول و ما با بابای عمو بنیامین که فوق العاده باسواد و فهیم و خوش مشرب بود اشنا شدیم بابا مهدی که تال صبح بیدار بود و با ایشون صحبت می کرد شما هم حسابی گل کاشتی و از لحظه ی ورود شروع کردی به خراب کاری از ریختن لیوان اب و شربت بگیر تا شکستن پایه ی سینی.

فردا نهار با عمو بنیامین رفتیم پارک جنگلی النگدره

اینم عکس تو و کوثر 

ا

تو این دو تا عکسم خودت رفتی ژست گرفتی و گفتی ازم عکس بگیرید

 

اینام نشون میده که تو چقدر خسته بودی که تو این حالت خوابت برده

 

 

اینم مربوطه به سفر دو روزه به خوانسار

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

بینام
19 شهریور 92 18:19
سلام آقا امیرحسین گوگولی مگولی منچطوری عزیزم؟ اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده بوووود؟؟ماشاالله واسه خودت مردی شدیااااعزیزمی. نامردی رو یاد نگیر عزیز دل ...... یه چند وقتی نبودم عزیزم> برام دعا کن بووووووووووووووووووس مااااااااااااااااااااچ دستدارم
خاله مریم
24 شهریور 92 14:04
سیدمحمدبیچاره از شمال
24 شهریور 92 21:36
سلام خانم رحیمی خواهر بزرگوارم.. شما که خب طبیعی هست من و نمیشناسید..من با آقا مهدی که استادم هست مرتبط هستم. و از قلم شما هم که توی این وب برای عزیزتون((امیرحسین))میزنید استفاده میکنم و حس شیرینی داره برام که احساس یک مادر رو با زبان کودکانه ی دلبرش مینویسه..این حقیر بارها به آقا مهدی عرض کردم که شما تشریف بیارید منزل ما باخانواده ولی ایشون افتخار ندادند.این دفعه هم که امدید برید گرگان قرار بود منزل ماهم تشریف بیارید ولی برای من یک سری اتفاقاتی افتاد که مهم نبود ولی آقا مهدی((استاد عزیزم))مراعات حال من و کردند ودیگه بهم زنگ نزد.وگوشیشون هم خراب بود ومن هم که هرچی زنگ میزدم یا خاموش میشد یا آنتن نمیداد.. القصه////باید عرض کنم که من خیلی خوشحال میشم اگر تشریف بیارید منزلمون. در این شبهای رحمت و مغفرت الهی اگردلتان شکست به خاطرامام رضا این برادر کوچک و حقیرتان را حتما دعا کنید.. یازهرا مدد.التماس دعا