امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 10 روز سن داره

جان بابا عشق مامان

هفته ی پر دردسر

هفته ی پیش هفته ی خیلی سخت و پر دردسری بود شنبه برای گزینش رفتم اراک تو پیش مامانی بودی تا ظهر که ما برگشتیم شبش نمی دونم چی شد که از نصف شب تو شروع کردی به بالا آوردن تا صبح .     منم صبح مجبور بودم برم مدرسه با اینکه خیلی دلم شور تو رو میزد قرار شد مامان و بابا مهدی ببرند دکتر ساعت 10 که زنگ زدم مامان گفت دکتر گفته ویروس گرفتی و حتما باید بستری بشی منم سریع از مدرسه اومدم بیمارستان خدا میدونه که چی به من گذشت وقتی رسیدم داشتن به دستات آنزیوکت می بستن و تو هم مثل ابر بهاری گریه می کردی من که مردم و زنده شدم خودمم کلی گریه کرده بعد از یه ربع تو آروم شدی و تو اتاقت بستری شدی .   فردا ظهرش مرخص شدی اما برای م...
30 مهر 1392

ماه مهر

عزیز دلم سلام نمی دونم چی برات بنویسم انقدر کارات و حرف زدنت با نمک شده که با نوشتن نمیشه اونو بیان کرد الان تقریبا یاد گرفتی کلماتی که بهت میگیم تکرار کنی دو تا کلمه یاد گرفتی که وقتی میگی دل ما برات ضعف میره یکی موقعی که میگی مامان ژرا و اون یکی وقتی میگی حاج متی اولین بار که گفتی حاج متی بابایی دیگه داشت از ذوق بال در میاورد از اول مهر دارم میرم مدرسه امسال کلاس زیاد برداشتم البته مجبور شدم دیگه صبح نمی تونم پیشت باشم تو هم یه روز پیش بابا مهدی هستی یه روزم پیش مامانی . وقتی میرم مدرسه خیلی دلم برات تنگ میشه اما چه کنم مامان جون باید تحمل کنیم به جاش قول میدم بقیه ی وقتم همش برای تو باشه  . از مدرسه که میام ازت می پر...
11 مهر 1392

متفاوت

امیر حسین عزیزم تو آرایشگاه عمو رسول. الهی بمیرم چه گریه ای می کردی     ...
26 شهريور 1392

سفرهای تابستونی

عزیز دلم سلام مثل همیشه با تاخیر اما دست پر اومدم 5 روز بعد از ماه رمضان قسمت شد و به پابوسی امام رضا رفتیم اول قرار بود با عمو جواد و سید علی هوایی بریم اما انگار قسمت اونا نبود و ما عمو علی رضا رفتیم بعد از یه روز توی راه بودن خسته رسیدیم مشهد و این تازه اول ماجرا بود چون هیچ هتلی برای اقامت پیدا نمیشد یا پر بود یا قیمتش خیلی بالا. خلاصه نهار رو که خوردیم یکی از دوستای بابا زنگ زد و یه هتل آپارتمان رزرو کرد ما هم رفتیم اونجا امآ اونجا به همه چیز شباهت داشت الا هتل  ولی ما بخاطر خستگی زیاد مجبور شدیم همونجا بمونیم تا اینکه شب بعد از اومدن از زیارت امام رضا حسابی شرمندمون کرد و خونه ی یکی از دوستای بابا خالی شد تا ما بریم اونجا و اینج...
15 شهريور 1392

اولین های امیر حسین

شیطون مامان سلام ماشاا... روز به روز داری شیطون تر میشی و البته خیلی با نمک تر دل من و بابایی برات ضعف می کنه  صبح از خواب که بلند میشی برای اینکه ما بیدار بشیم و  خوشحال ادای باباا... رو در میاری خم میشی مثل پیرمردا و دستاتو تکون میدی. این یک ماه که تو ماه رمضان هستیم هر روز برای نماز ظهر و شب میریم مسجد تو هم انگار دنیا رو بهت  میدن خیلی با فضای اونجا حال می کنی تقریبا همه عاشقت شدن آروم و قرارم که نداری چند وقت پیش جوجه هات گم شدن ما که خیلی غصه خوردیم حسابی بهشون عادت کرده بودیم   یه چند وقتی میشه نقاشی می کشی چند تا خط می کشی و میگی نه نه یا میری روی دیوار خط می کشی بعد میگی نه نه دورت بگردم هنرمند مامانی ...
17 مرداد 1392

ماه رمضان مبارک

  رسیدن ماه رمضان مبارک انشاا... بتونیم استفاده و بهره ی کامل از این ماه ببریم امروز روز چهارم این ماهه و ما هر شب به همراه امیر حسین میریم مسجد و تو تا می تونی آتیش می سوزونی آروم و قرار نداری از مردونه به زنونه در حال ذفت و آمدی بعد از مسجد هم میریم پارکتا تو حسابی خسته بشی و بلکه صبح زود بلند نشی ولی صبح خروس خون امیرحسین شاد و سرحال بیداره مامانی الان یه هفته ای میشه که یاد گرفتی وضو بگیری  روزی چند بار وضو البته بدون آب می گیری و بعدش نماز می خونی  من و بابا مهدی هم برات جایزه گرفتیم. ...
23 تير 1392