امیرحسین امیرحسین ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 13 روز سن داره

جان بابا عشق مامان

اثاث کشی

گل پسر مامان سلام راستشو بخوای یه کم دلم گرفته    فردا اثاث کشی داریم و باید از خونمون بریم خونه ای که با هزاران امید و آروز درستش کردیم اصلا فکرشو نمی کردم به این زودی مجبور به فروش بشیم بازم خدا رو شکر که دایی میان اینجا وقتی فکر می کنم می بینم اینکه می گن به چیزی دل نبندید چقدر سخته البته همش به خاطر سست بودن ایمانه اگه آدم معتقدی بودم اصلا نباید برام مهم باشه.  ولش کن مامان جونم شاید یه دو ماهی نتونم برات بنویسم تا یه جایی مستقر بشیم و اینترنتمون وصل بشه آخه مستاجر بابایی خونه رو خالی نکردن و ما قراره دو ماه بریم خونه خاله زهرا بشینیم می خوام یه سری از عکساتو که مال چند وقت پیشه برات بزارم . عزیز دل مامان دلم می ...
21 خرداد 1392

در ماه قبل چه گذشت؟

گل پسر مامانی سلام خیلی دلم می خواد هر اتفاقی می افته برات بنویسم ولی تو نمی زاری الانم چند وقتی  میشه که درگیر پیدا کردن خونه هستیم آخه مجبور شدیم خونمون بفروشیم ولی تو نگران نباش بابا مهدی قول داده تا یه سال دیگه خودمون خونه درست کنیم و اگه خدا بخواد از این اسباب کشی راحت بشیم الهی دورت بگردم خیلی کارات با نمک شده پریشب  که داشتم اثاث جمع می کردم و تو کارتن میزاشتم دیدم تو هم یه کارتن آوردی و ماشیناتو توش گذاشتی هر روز اونا رو بر می داری بازی می کنی و دوباره میزاری تو کارتن. چند شب پیش خونه خاله زهره دعوت بودیم قبل از اینکه شام بخوریم من غذای تو رو دادم (البته بماند که تو از بس بابایی دوست داری و عادت کردی همیشه با هم غذا بخو...
17 خرداد 1392

روز پدر

عزیز مامان سلام ببخش که دیر وبلاگت به روز می کنم ماشاا... انقدر شیطون شدی که به هیچ کاری نمی رسم اگه گفتی امروز چه روزیه؟ بله ولادت امام علی(ع) و روز پدر انشاا... همیشه پیرو و شیعه ی اماممون باشی به قول بابا مهدی ما فقط به عشق ولایت امام علی زنده ایم    بابایی گل ما، روزت مبارک . من و امیر حسین مطمئن هستیم تو بهترین بابا و همسر دنیایی                
3 خرداد 1392

امیر حسین و شیرین کاری

امیر حسین گل من  داره کم کم به حرف می یاد بعد از انکه 3 ماه دل من آب کردی  با اون بابا گفتنت بالاخره چند وقتی میشه که مامانم یاد گرفتی هر وقت می گی مامان من قند تو دلم آب میشه الهی مامان قربونت بره الان دیگه اجزای بدن تقریبا یاد گرفتی وقتی میگم چشمات کو چشمات باز و بسته می کنی وقتی میگم دماغت کو یه جوری دست میزنی که انگار می خوای از جا درش بیاری. مامانی این دو سه روزه گیر دادی به آشغال ، هر چی آشغال پیدا می کنی بر میداری و می گی آگال و بعد میندازی تو سطل . از کمک کردنت بگم که دیگه کدبانو شدی دستمال بر میداری و به میز و آینه می کشی جارو از هر نوعی که بگی (دستی، برقی، شارژی) از دستت در امان نیست دلت می خواد کل خونه رو جارو کن...
8 ارديبهشت 1392

عید92

انگار همیشه این وبلاگ باید با تاخیر به روز بشه ( مقصر من نیستم مشکل اینترنتی داشتیم) پس با تاخیری تقریبا ٢٤ روزه میگم عیدت مبارک پسر گلم انشاا... سالی پر از خوشی ، سلامتی ، بازی و شور و نشاط داشته باشی. ما یه هفته قبل از عیدبه همراه دوست بابایی یعنی عمو علی رضا رفتیم مشهد خیلی بهمون خوش گذشت تو هم که دیگه تو شیطنت کم نزاشتی از هتل تا حرم امام  5 دقیقه بیشتر نبود اما چون تو می خواستی پیاده بیای همین مسیر 20 دقیقه طول می کشید تازه به همه مغازه ها هم باید سرک می کشید ی قربون امام رضا برم که همه تو حرمش احساس آرامش می کنند ازبچه کوچیک بگیر تا پیرزن و پیرمرد من کامل حس تو رو درک می کردم مامان زیارتت قبول     &nb...
24 فروردين 1392

عکس

دو تا عکس اولی از6 ماهگی امیر حسین        اینم که برای عاشوراست که علی اصغر شدی پیرهن مشکی بابا از کربلا برات سوغات آورده بود       ...
3 اسفند 1391

امیر حسین کوچولوی مریض

سلام پسرک خوشگل من نمی دونم چرا از شب تولدت تا امروز مریضت طول کشیده . همه چی دست به دست هم داده تا امیر من درد بکشه اول سرما خوردگی بعدش عفونت چشم هنوز 2 روز نگذشته بود که شروع کردی به دندون دراوردن اونم 2 تا دندون بالایی که خیلی سخته. الان 8 تا دندون داری حالا به تمام این راه رفتنم اضافه کن باید به  پاهات کیلومتر شمار ببندم احتمالا روزی چند کیلومتر راه میری امیر من تو رو خدا زود خوب شو دیگه طاقت ندارم مریضیت ببینم ...
21 بهمن 1391